کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 21 اسفند ماه ، 1388
آرشیو موضوعی


www.biatodownload.comآرشیو نرم افزار

 عمومی
 آموزش ها
 ویندوز
 نرم افزار فلش
 نرم افزار فیلم و صوت
 نرم افزار فشرده ساز
 نرم افزار قفل گذاری
 نرم افزار مهندسی
 نرم افزار موسیقی
 نرم افزار مرورگر
 نرم افزار مبدل
 نرم افزار هک
 نرم افزار کنترل کننده
 نرم افزار کاربردی
 نرم افزار گرافیک
 نرم افزار پخش کننده
 نرم افزار آفیس
 نرم افزار آنتی ویروس
 نرم افزار امنیتی
 نرم افزار انیمیشن سازی
 نرم افزار اینترنت
 نرم افزار بهینه سازی
 نرم افزار بازیابی
 نرم افزار تلفن
 نرم افزار جاسوسی
 نرم افزار تلویزیون و رادیو
 نرم افزار مدیریت دانلود
 نرم افزار رایت CD و DVD
 نرم افزار سایت و وبلاگ
 نرم افزار سرگرمی
 بازی های کامپیوتری
 نرم افزار همراه
 نرم افزار شبکه
 فرهنگ لغت و مترجم
 دسکتاپ و Wallpaper
 اسکرین سیور
 کتاب
 فونت


www.biatodownload.comآرشیو موبایل

www.biatodownload.comآرشیو ترفند

www.biatodownload.comآرشیو موزیک

 موزیک خارجی
 موزیک عربی
 موزیک ترکی

www.biatodownload.comآرشیو فیلم

 کارتون ها(انیمیشن)
 فیلم خارجی
 فیلم هندی
 میان پرده فیلم

www.biatodownload.comآرشیو اخبار


www.biatodownload.comآرشیو سرگرمی

 www.biatodownload.comآرشیو قالب

 قالب سایت
 قالب فلش
 قالب vBulletin
 ساير قالبها

www.biatodownload.comآرشیو یاهو تولز

 


پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 

 
Bia To Download | قدرتمندترین سایت دانلود و سرگرمی::.: داستان و حکایت

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

داستان جالب خانم نیازمند و فروشنده خسیس
داستان و حکایت

داستان جالب خانم نیازمند و فروشنده خسیس

لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند.

زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينکه بتوانم پولتان را ميآورم .»

جان گفت نسيه نمي دهد. مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»

خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم مي دهم ليست خريدت کو ؟

لوئيز گفت : اينجاست.

- « ليست ات را بگذار روي ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر.» !!

www.biatodownload.com | داستان جالب خانم نیازمند و فروشنده خسیس

برای مشاهده متن كامل به ادامه مراجعه کنید

پنجشنبه، 5 آذر ماه ، 1388 بازدید:116 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 116 بار بازديد شده

اگه آدما درست بشن...
داستان و حکایت

اگه آدما درست بشن...

 

 

 

www.biatodownload.com | اگه آدما درست بشن...

 

پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن .
پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد .

پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟
 پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم .
 
 وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه.

يكشنبه، 17 آبان ماه ، 1388 بازدید:108 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 108 بار بازديد شده

درسی که مورچه‏ها به فیلسوف دادند
داستان و حکایت

درسی که مورچه‏ها به فیلسوف دادند (جالب و خواندنی)

 

 

 

www.biatodownload.com | درسی که مورچه‏ها به فیلسوف دادند

 

روزی یک مرد فیلسوف در ساحل دریا ایستاده و شاهد غرق شدن یک کشتی بادبانی بزرگ بود. در مقابل چشم‏های حیرت زده فیلسوف، کشتی با تمام خدمه و مسافرانش زیر آب رفت و حتی یک نفر نجات پیدا نکرد. با دیدن این صحنه‏های دلخراش.
فیلسوف آه بلندی کشید و با زبان اعتراض گفت: «به راستی که این دور از عدالت و انصاف است! آخر چرا باید چنین اتفّاقی بیفتد؟ گیرم که یک نفر آدم گناهکار توی آن کشتی بوده باشد. آیا به خاطر وجود آن یک نفر خطاکار، باید این همه آدم بی‏گناه بمیرند؟!» در حالی که فیلسوف به شدت از قضا و قدر الهی گله و شکایت می‏کرد.
سوزش تندی در قسمت ران پای راستش احساس کرد. فیلسوف تکانی خورد و بی‏اختیار به زمین نگاه کرد؛ تعداد زیادی از مورچه‏های درشت ساحلی او را محاصره کرده بودند. آخر فیلسوف درست روی لانه مورچه‏ها ایستاده بود! فیلسوف، با دیدن مورچه‏ها چنان عصبانی شد که مثل دیوانه‏ها از جا پرید و مورچه‏ها را به شدت لگدمال کرد و حتّی یکی از آنها را زنده نگذاشت! در این وقت فرشته‏ای در مقابل او ظاهر شد و با عصایی که در دست داشت، روی شانه‏اش زد و گفت: «ای کسی که از تقدیر الهی گله و شکایت می‏کنی!
به دور و برت نگاه کن تا معنای عدالت و انصاف را بفهمی! یک مورچه ضعیف و ناتوان. نقطه‏ای از بدن تو را گاز گرفت و تو برای تلافی، جان هزاران مورچه بی‏گناه را گرفتی. آیا بیداد و بی‏عدالتی از این بزرگتر هم می‏شود؟!»

سه شنبه، 21 مهر ماه ، 1388 بازدید:181 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 181 بار بازديد شده

سه حکایت شیرین و خواندنی
داستان و حکایت

سه حکایت شیرین و خواندنی

 

 

 

www.biatodownload.com | سه حکایت شیرین و خواندنی

آرزوی پر ماجرا:

پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود. پسر بزرگتر پرسید: پدرجان ما چرا اتومبیل نداریم؟
پدر گفت: من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادرزن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.
پسر کوچک، پس از شنیدن حرف پدر گفت: پدر جان، من پهلوی شما خواهم نشست. پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد: تو باید عقب بنشینی، جای من در جلو می‏باشد.
دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند.
پدر که خیلی عصبانی شده بود، گفت: بیایید پایین، بچه‏های بی‏تربیت! تقصیر من است که شما را سوار ماشین کرده‏‏ام.

حکایت های بعدی در ادامه...

برای مشاهده متن کامل به ادامه مراجعه کنید

سه شنبه، 21 مهر ماه ، 1388 بازدید:174 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 174 بار بازديد شده

روزی که امیرکبیر گریست
داستان و حکایت

روزی که امیرکبیر گریست

 

 

www.biatodownload.com | روزی که امیرکبیر گریست

در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبر دادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند! به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند.

برای مشاهده متن کامل به ادامه مراجعه کنید

چهارشنبه، 18 شهريور ماه ، 1388 بازدید:135 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 135 بار بازديد شده

رازی كه آینــه فاش كرد
داستان و حکایت

رازی كه آینــه فاش كرد

 

 

 

رازی كه آینــه فاش كرد | www.biatodownload.com

چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ی ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی. از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود. یادم می آید یک سال كه نمیدانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم.
یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت:

برای مشاهده متن كامل به ادامه مراجعه کنید

جمعه، 8 خرداد ماه ، 1388 بازدید:137 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 137 بار بازديد شده

سگ باهوش
داستان و حکایت

سگ باهوش

 

 

 

برای مشاهده متن کامل به ادامه مراجعه کنید

چهارشنبه، 16 ارديبهشت ماه ، 1388 بازدید:533 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 533 بار بازديد شده

چشمان پدر
داستان و حکایت

چشمان پدر

 

 

 

این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید.
در تمام بازی‌ها ورزشكار امیدوار ما روی نیمكت كنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد كه در مسابقه ای بازی كند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌كرد و رابطه ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمكت كنار زمین می‌نشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می‌پرداخت. این پسر در هنگام ورود به دبیرستان هم لاغر ترین دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می‌كرد كه به تمرین‌هایش ادامه دهد. گر چه به او می‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نیست این كار را انجام دهد.
اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصمیم داشت...

www.biatodownload.com - چشمان پدر

برای مشاهده متن كامل به ادامه مراجعه کنید

جمعه، 21 فروردين ماه ، 1388 بازدید:145 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 145 بار بازديد شده

داستان کوتاه "متشکرم" : اثری از آنتوان چ
داستان و حکایت

داستان کوتاه "متشکرم" : اثری از آنتوان چخوف

 

 

 

www.biatodownload.com 

برای مشاهده متن كامل به ادامه مراجعه کنید

يكشنبه، 9 فروردين ماه ، 1388 بازدید:171 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 171 بار بازديد شده

داستانی از کریم خان زند
داستان و حکایت

 روزی مردی رو به دربار خان زند می آورد و با ناله و فریاد می خواهد كه كریمخان را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند.. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟

 

 

 

www.biatodownload.com

برای مشاهده متن كامل به ادامه مراجعه کنید

جمعه، 7 فروردين ماه ، 1388 بازدید:171 نظرات نظر دهيد! ادامه اين مطلب 171 بار بازديد شده

 
عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 

آمار کاربران

برترین مطلب روز
تاکنون مطلبی به عنوان مطلب پربیننده انتخاب نشده است .

لینک های معمولی

ام دانلود

دانلود فیلم با لینک مستقیم

لینکانه

بیا تو موبایل.کام

دانلود رايگان فيلم با لينك مستقيم

دانلود تک بزرگترين مرجع دانلود

دانلود مستقيم فيلم هاي روز

FUN64 | بهترین پرتال تفریحی ایرانیان

بزرگترين مركز تفريحي ايرانيان

Darkerror.com

بیا تو دانلود.کام


آمار و رتبه های ما
Google Pagerank,بیا تو دانلود.کام

صفحه اصلی | عضویت در سایت | دریافت فایل | تالار گفتمان | جستجو در سایت | آرشیو اخبار | دریافت قالب | تماس با ما



  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir